فرو ميشوم در زندگی وهمگام باآن جریان می یابم..باهردم و بازدمی که انجام می دهم انگار شميم خوش زیستن را درخود فرومی برم و هم وغم آنرا بیرون می فرستم وباری دیگر برای هرنفسی که می کشم وفرصت دیگر زنده بودنم خدای را سپاس می گویم .مهمانان ناخوانده(بیماری)را یکی پس از دیگری بدرقه می کنم وبا آنها خداحافظی می کنم و باعوارض بجا مانده ازهرکدام ازآنها سازگارمی شوم وسعی می کنم برای کنار آمدن با آن درشیوه زندگی خویش نظری افکنم و درصورت لزوم باایجاد تغییراتی در آن شرایط بهتری برای خویش ایجاد نمایم .آخربرای منی که الفبای زیستن بادرد را فراگرفته و آنرا درخزانه رفتاری خویش جای داده است ،این دیگه عادت شده.آری!مواد آزمون این دوره هم خیلی سخت بود!ولی اینبار هم از پسش برآمدم فقط نمیدانم نتیجه(پاتولوژی)اش چی می شه؟!آیا تجدید می شوم ودوباره باید امتحان بدم یا نه؟ولی خوب!هرچه خدا بخواد همون میشه.راستش دراین مدتی که بیمارستان بودم فرصتی دست داد با خدای خود بیشتر درد و دل و راز ونیاز کنم.فرصتی که هیچوقت بدین راحتی بدان دست نمی یافتم.میگم، گاهی خداوند دل انسان را اندکی میفشارد تا بلکه این معشوق بی وفا لحظه ای از دنیا چشم بگرداند و نظری به او کند, به یادش باشد و با او دعا و گفتگو کند
و شاید سختی های زندگی این فشار های کوچک دستان خداوند باشند که اندکی توجه ما مخلوقات بی وفا را خواهان است
بهرحال این مهمان ناخوانده را هم راهي اش كر دم بره فقط دراین میان باهرکدام ازاین مهمانانی که برایم می رسد و من بدرقه اشان می کنم،این اسب چموش درونم(ام اس)هم چموشیدن آغاز می کند و دمار از روزگارم می برد،الان هم بیدارشده و همچنان خودنمایی می کند و دردهای دیگررا در نظرم ناچیز و بی اهمیت کرده و همه توجهم را متمرکز خودش.مشکل اینجاست باشراط جسمی ناشی از عمل جراحی اخیر توانایی دوباره بستری شدن در بیمارستان و پالس شدن فعلا برایم مقدور نیست.ولی خوب دارم سعی خودمو می کنم به هرطریق ممکن بخوابونمش.ببینم به چه زبانی میتونم براش لالایی بخوانم خوابش می بره،آخه این خیلی بدخوابه بیدار که میشه به این زودی خوابش نمی گیره!ولی دارم به زبان خودم براش لالایی میخوانم:لای لای دیگیم یاتاسان گزل گوله باتاسان گزل گولین کولگه سینده شیرین یوخی تاپاسان.
اونروز دکترم دراتاق عمل قبل از بیهوش شدنم ازم پرسید:آخه تو چطور ام اس داری؟!!!من که چیزی در تو نمی بینم!خلق ات هم که ماشالله بالاست!
آخه دکتر نمی دونه که این اسب چموش من خیلی وقتها بی سر و صدا خفه ام می کند و آزارم می دهد و گاهی هم رم می کند و کل وجودم را فرا می گیرد و همه توانایی را ازمن ساقط می کند.ولی خوب باشد ،زندگی همگام با همه دردها وسختی هایش زیباست و به سخنی زیبا از نیچه:"کسی که چرایی برای زنده بودن دارد باهر چگونه ای خواهد ساخت" و ما اگر بشماریم چراهای بی شماری برای زندگی کردن داریم که آنرا برایمان زیبا و معنی دار می کند .
ازهمه شما عزیزان که سرزدید و حالم راپرسیدید صمیمانه تشکر می کنم و سال خوبی برایتان آرزو می کنم.بهاری باشید![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

