درمکانی خاموش و آرام ژرف تنفس کنید،
حالتی را که با آن درتعارض هستید کشف کنید.
به زیر ساز احساس خویش توجه کنید
چه چیزی را طرد می کنید ؟
ترس شماازچیست؟
دراین کار چه سودی نهفته است.
روزی اسب کشاورزی داخل چاه افتاد. حیوان بیچاره ساعتها به طور ترحم انگیزی ناله میکرد . بالاخره کشاورز فکری به ذهنش رسید و پیش خود گفت : « این اسب خیلی پیر شده و چاه هم در هر صورت باید پر شود » او همسایه ها را صدا زد و از آنها درخواست کمک کرد . آنها با بیل در چاه سنگ و گل ریختند . اسب ابتدا کمی ناله کرد اما پس از مدتی ساکت شد و این سکوت به شدت همه را متعجب کرد . آنها باز هم روی او گل ریختند . کشاورز نگاهی به داخل چاه کرد و ناگهان صحنه ای دید که او را به شدت متحیر کرد !! با هر تکه گل که روی سر اسب ریخته میشد اسب تکانی به خود میداد ، گل را پایین میریخت و یک قدم بالا می آمد ! همینطور که روی او گل میریختند ناگهان اسب به لبه چاه رسید و بیرون آمد ! زندگی در حال ریختن گل و لای بر روی ماست ! ما چه میکنیم؟!
![]()

