آیا گاهی احساس کرده اید که اگر شخص خاصی طور دیگری رفتار می کرد،اورا بیشتر دوست می داشتید؟
چه شرایط و انتظاراتی ازدوستانتان دارید و درمقابل،خواسته ی دیگران از شما چیست؟
علاقه ای که با قید و شرط همراه باشد،بررابطه ها فشار می
آورد.درحالی که علاقه ی بی قید و شرط قلبها را بهم نزدیک می سازد.یاد بگیرید که بی قید وشرط عشق بورزید.مردم را همانطور که هستند،دوست داشته باشید.
اگرزمانی از کسی ناراحت شدید به خود بگویید:من ،تورا همانطور که هستی دوست دارم.
این نوع دوست داشتن ،بخشش،آرامش و دوستی رادر پی خواهد داشت.
قلبتان مملو عشق بی قیدو شرط![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پیوست:این هم خبر دیگری از ام.اس :کاهش ام.اس با ویتامین B3برای خواندنش کلیک کنید.
خانه ای را تجسم کن.به درون خانه برو. اتاق هارا یک به یک ببین و آشغالها را جمع کن. آشغالها را درون بارکشی که جلوی خانه ایستاده است بریز و ازخانه دور کن. با خاطر خویش نیز چنین کن. حال به خانه ی پاکیزه و خاطر پالوده خویش باز گرد. به من بگو چه احساسی داری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پیوست:وبلاگ گروهی ام.اس را هم آپ کردم.
روزي در پارك شهر زني با يك مرد روي نيمكت نشسته بودند و به كودكاني كه در حال بازي بودند نگاه مي كردند. زن رو به مرد كرد و گفت: «پسري كه لباس ورزشي قرمز دارد و از سرسره بالا مي رود، پسر من است.» مرد در جواب گفت: «چه پسر زيبايي!» و در ادامه گفت: «او هم پسر من است.» و به كودكي كه تاب بازي مي كرد اشاره كرد. مرد نگاهي به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد:«تامي، وقت رفتن است.» تامي كه دلش نمي آمد از تاب پايين بيايد، با خواهش گفت: «بابا جان، فقط 5 دقيقه! باشد؟» مرد سرش را تكان داد و قبول كرد. مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند. دقايقي گذشت و پدر دوباره پسرش را صدا زد: «تامي، دير مي شود، برويم.» ولي تامي با خواهش كرد: «5دقيقه، اين دفعه قول مي دهم.» مرد لبخندي زد و باز قبول كرد. زن رو به مرد كرد و گفت: «شما، آدم خونسردي هستيد ولي فكر نمي كنيد پسرتان با اين كارها لوس بشود؟» مرد جواب داد: «دو سال پيش يك راننده مست پسر بزرگم را در حال دوچرخه سواري زير گرفت و كشت. من هيچ گاه براي سام وقت كافي نگذاشته بودم و هميشه به خاطر اين موضوع غصه مي خورم. ولي حالا تصميم گرفته ام اين اشتباه را در مورد تامي تكرار نكنم. تامي فكر مي كند 5 دقيقه بيش تر براي بازي كردنه وقت دارد ولي حقيقت آن است كه من، 5 دقيقه بيشتر وقت مي دهم تا بازي كردن و شادي او را ببينم. 5 دقيقه اي كه ديگر هرگز نمي توانم بودن در كنار سام از دست رفته ام را تجربه كنم.
راستی راز 10/90 روانشناسان را شنیده اید؟ نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟پس برای خواندنش کلیک کنید: پیوست:وبلاگ گروهی ام.اس را با خبری در مورد ام.اس آپ کردم.
![]()
![]()
![]()
![]()
-بابا!یک سؤال از شما بپرسم؟
-بله حتماً. چه سؤالی؟
-بابا، شما برای هر ساعت کار، چقدر پول میگیرید؟
مرد با عصبانیت پاسخ داد:«این به تو ارتباطی ندارد.چرا چنین سؤالی می کنی؟»
-فقط می خواهم بدانم.بگویید برای هر ساعت کار، چقدر پول میگیرید؟
-اگر باید بدانی خوب میگویم، 20 دلار.
-پسر در حالی که سرش پایین بود،آه کشید.سپس به مرد نگاه کرد وگفت:«میشود لطفاً 10 دلار به من قرض بدهید؟»
مرد بیشتر عصبانی شد وگفت:«اگر دلیلت برای پرسیدن این سؤال،فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری،سریع به اتاقت برو،فکر کن وببین که چرا اینقدر خود خواه هستی.من هر روز، سخت کار میکنم و برای چنین رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم.»
پسر کوچک، آرام به اتاقش رفت ودر را بست.
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد:«چطور به خودش اجازه می دهد برای گرفتن پول از من چنین سؤالی بپرسد؟»بعد از حدود یک ساعت،مرد آرام تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است.واقعاً چیزی بوده که او برای خریدش به 10 دلار نیاز داشته است.به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش درخواست پول کند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
-خواب هستی پسرم؟
-نه پدر،بیدارم.
-فکرکردم شاید با تو خشن رفتار کرده ام.امروز کارم سخت و طولانی بود و همۀ ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم.بیا، این 10 دلاری که خواسته بودی.
پسر کوچولو نشست،خندید و فریاد زد:«متشکرم بابا!» بعد دستش را زیر بالشش برد و چند اسکناس مچاله شده درآورد.
مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته است،دوباره عصبانی شدو غرولند کنان گفت :«با اینکه خودت پول داشتی، چرا باز هم پول خواستی؟»
پسر کوچولو پاسخ داد:«برای اینکه پولم کافی نبود، ولی الآن هست.حالا من 20 دلار دارم. می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟دوست دارم با شما شام بخورم...»
![]()

