تبليغاتX
همدم روح
جواب کامنت

برای بسیاری ازاشخاص تفکرمنفی عادت می شود ،عادتی ناپسندکه به مرور به اعتیاد می انجامد.این هم مانند الکلیسم یا مصرف مواد و...،نوعی بیماری است.اینان هیچ لذتی اززندگی نمی برند،ونه تنها خود که اطرافیانشان را بارفتارهای نسنجیده وایرادگیری های بی منطق می رنجانند.در برخورد با هررویداد یا موضوعی دنبال جنبه های منفی آن هستند ودر کل نگرش منفی نسبت به امور دارند.

 کامنتی داشتم از دوست خوب وبزرگواری که به نوعی درگیر این نوع افکار است گاه گداری این نگرش منفی اشون را درکامنتهایشان نشان می دهند.بنابراین این پستم جاری ام درجواب کامنتی است که ایشان اخیرا برایم گذاشته اند.

دوست عزیز ونیکم آقایاخانم سرکاراستوار شما گفته اید برایتان عجیب مینماید باوجود این بیماری وعواقب وحشتناک آن چطور مینویسم و می خندم وبه تفکر مثبت دعوت می کنم و بی خیالم نامیده ای..

دوست عزیز م این حرفها ونظرشمابرگرفته از نگرشهای شخصی خودتان است.میدانید دربحث نگرشها افرادخودعلت هستند واین اندیشه ها وافکارهستند که به حوادث وشرایط معنای مثبت یامنفی میدهند.ازاین منظر،میتوان دردرون سختیهاآسایش را حس کرد ودرعمق جهنم بهشت جاودان راخلق کرد به قول صائب:دردل دوزخ بهشت جاودان داریم ما.فقط بارفتن به اعماق حوادث وخیرانگاری مصائب وبهره گیری ازنتایج سازنده آن است که میتوان گنجینه های حیات را بازیافت ودراوج گرفتاری به لذت پنهان ناشی ازخاصیت مثبت آن دست یافت.به نظرم هرتجربه دردناکی درزندگی به مثابه یک معلم گرانمایه عمل می کند.آموختن نزداین معلم مارابادرسهای اساسی زندگی آشنا می کند ومهارتهای زندگی رادرماپرورش می دهد.

آری باشرایط فعلی وباوجود بیماری صعب العلاج ام اس دردها وسختی های زیادی را ازنظرجسمی تجربه می کنم ولی این به معنای پایان همه چیز نیست وهمه دردهابرایم فقط به حکم تجربه است .هنوز بهانه های زیاد وخوبی برای درست زیستن دارم که هرکدام اینها جای شکر خودرا داردپس خدارا شکر گزارم که هنوز زندگی فعال خود رادارم،شکر می گویم که میتوانم لحظات مسرت بخشی برای خود واطرافیانم فراهم سازم،شکر می گویم که تکیه گاه و امیدبخش افرادی هستم که امیدوارنه دست یاری بسویم می گشایند و ومرا همراز وهمراه خود قرار میدهند.دوست من شما مگر چه تعریفی اززندگی دارید ومعنای آنرا درچه میدانید؟!!!!!چرافکر می کنید با تلنگری ازدرد ورنج باید زندگی را به خود و اطرافیان تلخ کرد ؟  میدانید!این بیماری ورنج حاصل از آن دریچه جدیدی به روی زندگی ام باز کرده و دیدم را نسبت به زندگی وسیع تر کرده واینک بیشتر وبهترازقبل قدر لحظه هایم را میدانم ودردهاورنجهایمرا بعنوان جز ئی اززندگی ام پذیرفته ام.

درک رابطه میان بلاها باسازنده بودن ومثبت انگاشتن آنها درآغاز زندگی قدری دشوار
،ناسازگار وناهنجار می نماید امابادوراندیشی و،عاقبت اندیشی است که میتوان درپس حوادث به ظاهر تلخ ثمره شیرین آنراازهم اکنون چشید مشروط براینکه قدرت چشایی ماتسلیم حال والان واینجا نباشد بلکه فراتر ازدایره اکنون به پیامد نهایی آن بیاندیشید آنگاه همه چیز معنایی متفاوت به خود می گیرد وزندگی زیباتر ومعنادار می گردد.

دوست عزیز! هرفرد می تواند دراوضاع ناگوار خویش تصمیم بگیرد که ازنظرروانی وروحانی چه روشی پیش بگیردپس چه بهتر که بتوانیم برای دردها ی خویش معنایی بخشیم و به قول بزرگواری" اگرباید مرد چرانباید علت ومعنایی در آن مرگ باشد". وباز به قول همان بزرگوار "اگرفردی دانست که رنج کشیدن سرنوشت اوست ،باید آنرا چون وظیفه ای بپذیرد .باید بپذیرد که حتی دررنج بردن نیز او یکتاست ودراین دنیا تنها ودیگری نمی تواند باررنج او را بدوش بکشد،این فرصت یگانه ی اوست که چگونه این باررابه منزل برساند"

دوست خوبم بیماری شما بسیار بدتراز هربیماری صعب العلاج است و بهتراست که در درمان آن بکوشی.وباز به یادداشته باش آن کسی که بهشتی می اندیشد بهشت رادرذهن ودل خود خلق می کند وبهشت نسیه رادرآن نقد می کند.به قول حافظ :

من که امروزم بهشت نقدحاصل می شود          وعده ی فردای زاهدراچرا باورکنم

برای شما وهمه دوستان خوبم آرزوی توفیق دارم

 پیوست:وبلاگ گروهی ام اس  را هم آپ کردم.

|+| نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384 ساعت 14:44 توسط همدم روج |

امپراطور ژولیس سزار برای همیشه به سرزمین آبهای همیشه آبی پیوست

بوی قلم ابریشمی اش، دیگر به مشام نمی رسد.راه روهای مرمری راغبار پرکرده است.

 

اتاق خالی اش سرد وبیروح است.برگهای برزمین ریخته،پشت درها روی هم رفته اند،.

 

درانتظارآن عزیز دوست داشتنی چگونه می توانم قلب دردمندم را آرامش بخشم.

 

رفت،سزار رامیگویم،باورش برایم سخت است،چقدر بی خبر و بی سروصدا!!اولین باربعداز کامنت پرمهر و

محبت آمیزش بود که باهاش آشنا شدم واز آنموقع تا کنون از طریق  ایمیل و کامنت ارتباطمان ادامه داشت .این اواخر انگار کامنتهایش بوی خداحافظی را میداد......هیچ باور نمی کردم به این زودی عزم رفتن کند و حسرت دیدار وجود نازنینش را برای همیشه در دلم نگاهدارد.......نمی دانم چه بگویم ،فعلا در بهت و ناباوری ام......دلم خیلی گرفته..خیلی

این هم آخرین کامنتی که برایم گذاشتی سزار عزیزم:

.این روزها حس عجیبی دارم .فکر می کنم تمام آنچه بر من میگذرد و گذشته در یک خواب بوده .این همه یک رویا و یا یک کابوس است .روزهای خوب را به یاد نمی آورم با آنکه کم هم نبودند ولی فقط ذهنم در برابر یک مشت یاد و خاطره تلخ و گزنده رژه می رود ...جلوی آینه که میرسم میترسم به خود نگاه کنم .نکند خودم را به جا نیاورم ؟ نکند آنقدر عوض شده ام که با خودم غریبه ام ؟ زنده بودنم را برده ام زیر یک علامت سوال بزرگ .من خواب می بینم .حتم که شب گذشته غذای سنگینی خورده ام .اما پس کی از خواب بر خواهم خواست ؟ این کابوس بلند کجا تمام میشود ؟ به حضورت محتاجم . به آمدنت .اینکه صدایم کنی .دستم را بگیری و از این دنیای خاکستری بیرون بکشی ...میخواهم رنگها را ببینم . میخواهم زندگی را لمس کنم . میخواهم باور کنم که هستم ...هستم ...هستم...! آخرین چیزی را که به خاطر دارم این است که عاشق بودم و کسی را دوست داشتم بی نهایت ...این حس خوبی است . میخواهم سعی کنم به خاطر بیاورم . عاشقانه لحظهای ناب زندگیم را از دست داده ام . و ترسی خفیف اما پایدار به همه هویتم چنگ میزند . آیا کسی هست که مرا از این خواب لعنتی بیرون بکشد ؟ حقیقت کجاست ؟ فاصله میان واقعیت بیداری تا اوهام رویاها چقدر است ؟حرارت دستان کسی را که دوستش میدارم تنها یاد ماندگار لمس من از رندگی گذشته ام است...آیا کسی هست آن دستان را به من بازگرداند ؟ آیا کسی هست ؟
ژولیس سزار
امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی

وباز به من گفتی:

به چشمهای باران خیز تو سوگند نازنین ...دیر یا زود ...آشوب اشگها فرو خواهد نشست و زلزله هائی که شانه های تو را آوار کرده اند باز خواهند ایستاد ...!
به چشمهای باران خیز تو سوگند !

پس چرا خودت چشمهایم را به اشک نشاندی سزار!!!!!!!!چرا؟!!!!!!!!!!

نمیتوانم  باور کنم رفتنت را!!!!!!!!!!!!!

|+| نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384 ساعت 16:1 توسط همدم روج |

درد

آنگاه زنی گفت: باماازدردسخن بگو.

واو گفت:

دردشما شکستن پوسته ای است که فهم شمارادربردارد.همانگونه که هسته میوه باید بشکند تامغز آن آفتاب ببیند،شماهم بایدبادرد آشنا شوید.

واگر میتوانستیددل خودراازاعجازهای زندگی خود درشگفت بدارید،دردشماهم کمتراز خوشی شما شگرف نمی نمود.

وانگاه فصلهای دل خودرا می پذیرفتید،چنانکه همیشه فصلهایی را که بر کشتزارهایتان می گذرد پذیرفته اید.

وزمستان های اندوه خودرابامتانت نظاره می کردید.

بسیاری ازدردهایتان را شما خود برگزیده اید.این داروی تلخی ست که با آن طبیب درون شما خویشتن بیمارتان رادرمان می کند.

پس به این طبیب اعتماد کنید وداروی اورا با صبر و آرام بنوشید:

زیرا که دست او را،اگرچه سخت وسنگین باشد،دست مهربان ذات ناپیدا راهبری می کند،وجامی که اورا می آورد ،اگرچه لبها تان را بسوزاند ،از گلی ساخته شده است که کوزه گر دهر آن را با اشک پاک خود سرشته است.

از بیانات زیبا و آموزنده خلیل جبران خلیل بود امیدوارم مورد استفاده اتون قرار گرفته باشد.

 وبلاگ گروهی ام اس هم با خبر جدیدی از ام اس آپ شد.

|+| نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1384 ساعت 14:3 توسط همدم روج |

تحسین

تحسین،کلید شادمانی است.

مابه شدت درگیرزندگی هستیم،به قدری که اغلب فراموش می کنیم،زمانی رادرزندگی به این اختصاص دهیم که بایستیم وبه دیگران نگاه کنیم.

ماهنربودن وتحسین زندگی خودرافراموش کرده ایم.

ازخودتان شروع کنید.ازبدنتان وازتمام کارهایی که برایتان انجام می دهد،تحسین کنید.

بیشتر به چیزهایی که دارید،نگاه کنیدتابه آنهایی که ندارید.به راستی مزه روزی آینده اتان را بچشیدوازروزی امروزتان تعریف کنید.

به دوستانتان فکرکنید وبرای دوستی آنهاارزش قایل شوید.

به زیباییهای زندگی نگاه کنید.زندگیتان به تجربه زیبایی منجر خواهد شد.

شاد وپیروز باشید.

|+| نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1384 ساعت 14:24 توسط همدم روج |

عشق،نفرت

زنی به مردی گفت:« دوستت دارم.» ومرد گفت:«آرزودارم که سزاوار عشق تو باشم.»

زن گفت:«مرادوست نداری؟»

مردفقط به زن خیره شد وچیزی نگفت.

زن فریاد زد:«ازتو منتفرم.»

مردپاسخ داد:«پس آرزو می کنم که سزاوار نفرت تو باشم.»

|+| نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1384 ساعت 21:19 توسط همدم روج |