تبليغاتX
همدم روح
بیماری یعنی نگاهی تازه و باز به زندگی

با وجود دیدگان تار و نبینش سمبول دیدن شد ،چشمان نبینش وسعت تمام دیده های عالم را درخود داشت و پراز دیدن بود وزیستن درآن چنان زیبا که تنها حقیقت راستین زندگی وتنها قانون والای هستی را از خود جلوه می داد،چشمان نبینش بیش از دیدن بود و گستردگی و وسعتش والاتر از تمام چشمهای دنیا  و پرنور تر از خورشید و..............این بود که ماندگارشد و جلوه ای زیبا برای رویش،او کسی بود که برای توصیف والای روحش جز نام جاویدش چیز دیگری نمی یایم:"هلن کلر "بیشتر و بهتر از هر واژه ی دیگری وسعت بی کران روحش راجلوه می دهد.


اگر فقط سه روز براي ديدن فرصت داشتيد به چه نگاه مي كرديد؟ «هلن كلر»، كه از هجده ماهگي نابينا و ناشنوا شد، جواب خود را در اين مقاله قابل توجه بيان مي كند:


اغلب مواقع بر اين انديشه بوده ام اگر هر انساني در بزرگسالي خود، براي چند روز از بينايي يا شنوايي محروم مي گشت اين اتفاق براي او موهبتي محسوب مي شد. تاريكي سبب ساز ستايش بيشتر او از بينايي مي شد و سكوت به او لذت وجود صدا را آموزش مي داد.
گاهي اوقات، دوستان بينايم را آزمايش مي كنم تا بفهمم آنها چه مي بينند. اخيراً يكي از آنها تازه از پياده روي طولاني در جنگل برگشته بود، پرسيدم: چه چيزهايي را مشاهده كرده است؟ در پاسخم گفت: چيز خاصي نبود. از خود پرسيدم: اما چطور چنين چيزي ممكن است! يك ساعت در جنگل راه بروي و موضوع قابل توجهي براي ديدن نبيني؟
من كه از ديدن محروم هستم تنها از طريق لمس كردن، صدها نكته قابل توجه مي يابم. من تقارن ظريف برگ ها را حس مي كنم. هنگام بهار، شاخه هاي درختان را اميدوارانه در جستجوي يك شكوفه، اولين نشانه بيداري طبيعت از خواب زمستاني، لمس مي كنم.
گاه، قلب من با دلتنگي براي ديدن تمام اينها فرياد مي زند. اگر فقط با يك تماس اينقدر لذت نصيب من مي شود، پس از طريق ديدن چقدر بيشتر زيبايي بايد آشكار شود.
با خود فكر مي كنم اگر امكان استفاده از چشمانم براي سه روز به من داده شود، تماشاي چه چيزي نهايت خواستن من است. بايد اين مدت را به سه بخش تقسيم كنم.
روز اول دلم مي خواهد انسان هايي را ببينم كه همراهي و همدلي آنها در طول دوران حياتم زندگي مرا قابل زيستن ساخت. من نمي دانم ديدن قلب يك دوست از طريق پنجره هاي روحش يعني چشمانش چگونه است. فقط مي توانم قالب كلي يك صورت را تشخيص بدهم. خنده، غم و بسياري ديگر از احساسات واضح را درك كنم و دوستانم را از حس روي صورتشان بشناسم.
آه! كه اگر فقط براي سه روز قدرت بينايي داشتم چه چيزهايي را بايد مي ديدم. اولين روز، روز پركار و شلوغي براي من است. بايد تمام دوستان عزيزم را به سوي خود مي خواندم و ساعت ها به صورت هاي آنان نگاه مي كردم و در ذهن خود آثار خارجي زيبايي درون آنها را حك مي كردم. بعد بايد به پياده روي طولاني در جنگل بروم و چشمانم را با زيبايي هاي دنياي طبيعت از خود بي خود سازم. بايد براي شكوه و عظمت غروب رنگارنگ خورشيد سپاسگزار باشم. فكر مي كنم آن شب نتوانم بخوابم.
روز بعد بايد با طلوع آفتاب بيدار شوم و شاهد ديدن معجزه هيجان انگيز تبديل شب به روز باشم. امروز را بايد صرف نگاهي سريع به گذشته و آينده كنم. بنابراين بايد به موزه، جايگاه نمايش تاريخي پيشرفت بشر بروم. در آنجا به تماشاي تاريخ فشرده شده زمين خواهم نشست. توقفگاه بعدي من، موزه هنر است و ديدن مجسمه هاي خدايان و الهه هاي سرزمين نيل باستان. در روز دوم، بايد بكوشم تا راهي براي كاوش روح انسان از طريق هنرش بيابم. نكاتي را كه از طريق لمس كردن دانستم، حال بايد ببينم. عصر دومين روز به سينما يا تئاتر مي روم. چقدر دوست دارم سيماي جذاب هاملت يا شوخ طبعي شخصيت خنده دار داستان هاي هاملت «فال ستاف» در ميان يراق ها و نشانه هاي متعلق به دوره اليزابت را شاهد باشم.
صبح روز بعد بايد دوباره به صبح خوشامد بگويم. مشتاق به كشف شادي هاي جديد و پرده برداري از زيبايي ها! امروز را كه روز سوم است بايد صرف دنياي عادي و زندگي روزمره سازم. ديدن انسانهايي كه به دنبال كسب كار و حرفه خود هستند. هنگام ورود به شهر ابتدا در گوشه اي پرازدحام مي ايستم و فقط به مردم نگاه مي كنم. سعي مي كنم تا با نگريستن به آنها چيزهايي از زندگي روزانه آنها متوجه شوم. هنگامي كه تبسم روي لب ها را مي بينم و مغرور مي شوم و رنج را مي بينم و همدرد مي شوم.
رنگ پيراهن زنانه كه در جمعيت موج مي زند صحنه تماشايي زيبايي است كه از ديدن آن هيچگاه خسته نمي شوم اما شايد اگر من نيز بينا بودم مانند اكثر زنان ديگر بيش از آن كه به دنياي رنگارنگ و با شكوه رنگ ها علاقه مند باشم به نوع لباس و پوشش خود اهميت مي دادم. از آنجا به محله هاي فقيرنشين، كارخانه ها و پارك ها كه بچه ها در آن بازي مي كنند، مي روم. روز سوم بينا بودنم رو به اتمام است البته هنوز كارهاي جدي زيادي وجود دارد كه بايد ساعات باقي مانده را به آنها اختصاص دهم. اما مي ترسم روز آخر دوباره به سوي تياتر بروم. يك نمايش خنده دار و سرگرم كننده تا بتوانم اشارات طنز و شوخي را در روح انسان تشخيص بدهم.
نيمه شب دوباره شب هميشگي بر من چيره خواهد شد. مسلماً در آن سه روز تمام آن چيزهايي را كه مي خواستم ببينم، نديدم. فقط هنگامي كه تاريكي و ظلمت دوباره بر من فرود آيد درك خواهم كرد چه قدر چيزهاي نديده باقي مانده است.
من كه خود نابينا هستم مي توانم نكته اي را براي افراد بينا بيان سازم.
چشمان خود را به گونه اي به كار گيريد كه انگار فردا بينايي خود را از دست خواهيد داد. اين روش مي تواند در مورد ساير حواس نيز اعمال شود. موسيقي صداها، آواز پرندگان و نواي عظيم اركستر موسيقي را به گونه اي بشنويد كه گويي فردا ناشنوا خواهيد شد. هر شي را طوري لمس كنيد كه انگار فردا حس لامسه شما از بين خواهد رفت. عطر گل ها را ببوييد و هر لقمه اي را با لذت بچشيد، انگار فردا ديگر قادر به بو كردن و چشيدن نخواهيد بود. از هر حسي حداكثر استفاده را ببريد. در تمام ابعاد از زيبايي و لذت آشكار شده دنيا از طريق چند وسيله ارتباطي تعبيه شده توسط طبيعت بر خود بباليد. اما! من مطمئن هستم از ميان تمام اين حواس، ديدن بيشتر مايه شادي و شعف است

********************

این هم جواب دوستی مبتلا به ام.اس که تا حالا بیماری را از فرزندش پنهان نگه داشته وحال مشکلش این است که به کودک خود که متوجه تغییرات مادرش می شود چه جواب دهد(برای خواندنش کلیک کنید)


ادامه مطلب



لينك ثابت نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 10:43 توسط :: همدم روح ::

نگاهم را نگاه می کنم،نگاهم سرشار تمناست، تمنای مرهمی برای  ترمیم زخم های احساسم،تمنای آرامش،تمنای.....

واین میسرنیست جز اقامت در خلوتگه حق.

هیچ کنجی بی دد و بی دام نیست       جز به خلوتگه حق آرام نیست

پس راه می شوم  و خود را می پیمایم.هجرت از خویش و پیوستن یه خلوتگه دوست،می خواهم در این خلوتگه  زخمها را بنوازم و آرام گیرم.راهم بزرگ است و پررمز وراز

وتوای باور من ! باورداشتی و داری که می توانی و توانستنت را مرزی نیست ،پس مکث نکن،بهترین تصوراتت را طرح بریز.تو در رگهای احساسم جاری هستی ودراین پیمایش عظیم یاری ام خواهی کرد ومن به مدد تو، در باورها ،تعبیر ساده ای از زیستن خواهم شد.باورکن!!!!

************

این عکسها را دیروز گرفتم:

(عکسهای غروب مال دریا نیست و مربوط به سدی است زیبا در شهرستان خودم که خیلی راحت میشه با پای پیاده این سد را دور زد )

ادامه عکسها


ادامه مطلب



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 19:38 توسط :: همدم روح ::

ميلاد با سعادت امام محمد باقر _عليه السلام وحلول ماه مبارک رجب , ماه خدا , ماه استغفار , ماه ريزش رحمات الهي، ماه آرايش و پيرايش ،ماه آراستن دل به زينت هاي الهي و پيراستن دل از ناپاکي هاي انساني و  ديدن ناديدني ها و شنيدن ناشنيدني ها ، بر امت اسلامي  مبارک باد .

رجب ماه خدا، نام جويباري در بهشت و سکوي پرتاب قدرشناسان به سوي رمضان و ليلةالقدر است. بايد اين ماه را غنيمت شمرد و خود را در نهر معطرش غرق کرد.

رجب ماهی است که  که تلنگري به دلت ميخورد که معبودت را چگونه مي پرستي و....

اين ماه ، زندگي و تولـدي دوباره را بـه عاشقان نويد مي دهد. رجب ، فصل جديدي در کتاب زندگي مي گشايد که از عطر دل انگيز نيايش سرشار است، آنان که در وادي مراقبه و شهود در محضر خداي متعال گام بر مي دارند به خوبي قدر چنين ايامي را دانسته و بسيار سخت تر، هوشيارتر و جدي تر از دنيا طلبان در پي بهره گيري از اين فرصت ارزشمند هستند .

خوشا به حال آنانکه رجب را از پيشگاه معبود شروع می کنند و به سوي نور می شتابند.

 

***************

این هم تمرینی برای تن آرامی:

رهایی از آشفتگی ، درتن آرامی است.

این تن آرامی راتمرین کن وبگذار  روحت آرام گیرد:

شاخه ای رز زیبا را تصورکن.

با پنج حست رز را احساس کن و آنرا تنفس کن و به تک تک سلولهایت هدایت کن.

تصورکن هرسلولت با تنفس این رز، احیا وشاداب می شود.

هر وقت که ذهنت پراکنده و تنت آشفته می گردد خاطرت را به گل رز برگردان.

 

برای دیدن ادامه ی تصاویرکلیک کن


ادامه مطلب



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 11:13 توسط :: همدم روح ::

دوست  وهمکار بسیار عزیزی از دانشگاه ، دیشب که آشفته ی جریان مربوط به انتخابات بوده ، بعد ازنماز عشا ،نماز حاجتی می خواند و تفالی می جوید به قران کریم ،آیه 44 از سوره ی انبیا می آید: 

این هم معنی آیه ی مذکور:

"بلكه ما آنان و پدرانشان را برخوردار كرديم، تا آن جا كه عمرشان طولانى شد [و موجب غرورشان گرديد]. آيا نمى‏بينند كه ما به سراغ زمين مى‏آييم و آن را از هر طرف مى‏كاهيم [و مردمش را مى‏بريم‏]؟ آيا پس آنها پيروزند!!!"

چه مصداق خوبی است برای وضعیت جاری!!!!!!!!!!!!!!!

ومعنی آیه ی 3 همین سوره این مصداق را کامل می گرداند:

"دلهاشان [از حق غافل و به چيزى ديگر] سرگرم است، و كسانى كه ستم كردند رازگويى خود را پنهان داشتند كه: آيا اين جز آدميى مانند شماست؟ پس آيا به آن جادو رو مى‏كنيد و حال آنكه مى‏بينيد [كه جادو و دروغ است‏]؟!"

***

خدایا !!!تو برای هر عمل ما آیه ونشانی داری و هادی ما ، که از صراط مستقیمت منحرف نشویم.خودت فرجی حاصل کن و گوش دلها را متوجه این آیات آسمانی ات کن و نگذار ناحق بر حق پیروز گردد.

هست بيرنگي اصول رنگ ها
صلح ها باشد اصول جنگ ها
چونکه بيرنگي اسير رنگ شد
موسي ي با موسي ي در جنگ شد
رنگ را چون از ميان برداشتي
موسي و فرعون دارند آشتي
گر دو چشمي حق شناس آمد ترا
دوست پربين عرصه » هر دو سرا

 ****************

نیاز به سکوت

گریز گهی می جویم برای آزاد ساختن حرفهای محبوس در دل،برای آنچه تابحال نگفته ام ،برای .....

و اینچنین است که لگامی می زنم برخود و پناه می جویم به دنیای درون که معتکف دیر  درون گردم و  خلوتی داشته باشم با خدای درون.

بگذار! دردرون خویش اندکی بیاسایم  و با دلم بگویم هرآنچه دوست دارم.بگذار!در درون فزونی گیر د نیروهایم برای تداوم عشق ، برای نوازش زخم.

می خواهم  درسکوت بیارامم

 

***

عاشق بارانم و این روزا، هرروز باران می بارد و  بوی گل یاس  آغشته با باران  حیاط منزل ،مسحورم می کند:




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 19:52 توسط :: همدم روح ::

The image “http://tinypic.info/files/lnax88lsejxwyjh0qzz3.jpg” cannot be displayed, because it contains errors. يا فاطمه مبلادت مبارک

گون اولور ، گونش سنی یاندیرا بیلمیر آنا

ها ما بیر باخیش شمعی اوشاقون ساری دان، سنی گونش دن چوخ راخ  ایشیقلاندیریر

ونه یاشیل دیر بو گون ،گونون آنا

ونه یامان انتظار گوزلری بوگون سنده آییق !!!

ومن بیر نهایت سیز شوق دا کی بوگون د  هامیدان قاباخ سنه آیدین لیق سویله ییم.

گونون آیدین اولسون آنا

ترجمه:

گاهی وقتها نور خورشید توان روشن کردن تورا ندارد مادر

اما شمعی از نگاه فرزندت بیشتر از خورشید بهت نور می بخشد

وچه سبز است روزت ،امروز مادر

و چه عجیب چشمان انتظارت هشیار  !!!!

و من در شوقی بی نهایت که اینروز را قبل از دیگران به تو تبریک بگویم.

روزت مبارک مادر

خجسته میلاد گل واژه مهر و محبت شکوفه خوشبوی رسالت و امامت حضرت فاطمه زهرا(س) روز مادر و روز زن مبارک باد.




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 19:2 توسط :: همدم روح ::

   سخنرانی همایشی را بعهده دارم،سخنم درباره ی راز زیستن است واین درحالی است که دیدگانم تاراست ونامتعادل اما پراز نگاه،نگاه تکثیریافته از عشق ومعنا که میخواهد فروریزد و رازی از رازهای زیستن راجلوه دهد.هرچه می بینم چرخان است ودرحال بالا وپایین رفتن،انگار روی تکه تحته ای شناور در روی آب ایستاده ام،بدون تکبه دادن برجایی!!!!!اما عشقم زیر بازوانم را می گیرد و اراده ی جسور و نگاه شتابانم را پیش می راند،نقشهایی کوبیده ام برنگاه  که شوق جاری شدن دارد.هرذره ذره ی نگاهم آینه ای است صاف وروبه باغ عشق ومعنا ،هنگامه ی شیرینی در دل وذهنم برپاست وترنم نگاهم زخمهای آشفته ام  را می نوازد و افسون آن نغمه های جاری دل را به صدا درمی آورد ونوایی زیبا آغاز می گردد وزخمم، راز زیبای خلقت را می سراید وآنرا معنا میدهد.حال وهوایم با خدا پیوند می خورد و واژه هایم با عشق.پله ها را درمی نوردم وکوره راهها را می وزم ،افق ها را می سرایم،پویش نگاهم،پیوستار بیکرانه ی اندیشه ام،سیراب گر سبزینه ی روحم می گردد ونگاه پرازنگاهم عشق نثار می کند.خورشید درونم  کلماتم  را منور می سازد  و ترجمان دیگری از دردم جلوه می یاید..............

 بعدازاتمام سخنرانی ها نوبت پرسش وپاسخ است و جواب دادن به سوالات دانشجویان که روی برگه هایی نگاشته شده،انبوه سوالاتی که به سویم جاری است هم راضیم می کند هم خجلت زده ،خجلت زده از این نظر که همکار دیگرم نیز سخنران همایش بود و سوالات متمرکز من است  و راضی از این جهت که دراوج پریشان حالی  پرتو نگاهم  نورش همچنان قوی است و تزلزل ناپذیر.،راضی از اینکه لحظه های بودنم جان دارد،اینکه سایه ی بلند درد تحت هیچ شرایطی مرا نمی لرزاند........

 ****************

موقع ترک سالن همایش ، دختری که اضطراب درچشمان نگرانش  موج می زند دنبالم می آید و  از من میخواهد مشکلی را بطورخصوصی باهام درمیان گذارد.به اتاق کارم می رویم و درکنارم می نشیند و شروع می کند:

-شما حرفهای خیلی خوبی می زنید و حرفهاتون واقعا زیباست اما......................

-اما چی؟!!!!!!!!!!!

-اینایی که می گوییدهمیشه موثرنیست .برخی اوقات مشکل آنقدرعمیق است که این مسکن های روحی که تجویز می کنید کارساز نیست!!!!

-مثلا چه موقع؟!لطفا راحت باش.

-من خواهرم 34 سالشه و ساکن یک شهر غریب بعد این همه تلاش وزحمت، تازه صاحب خونه شده بودند و تازه ........اونوقت موقع رسیدن به اون چبزهایی که میخواست گرفتار درد بسیار سخت و بیماری خانمانسوزی شده  که کل خانواده را درگیر کرده.همه می گویند این بیماری باتمام سختی ها و رنجهای فراوان وداروهای مادام العمر و گرانقیمتش بلاخره منجر به مفلوج شدن و درانتها مرگ عذاب آور می شود.حالا با ابن نوع مشکل چگونه می توان خندید و از زندگی لذت برد.

-میشه لطفا اسم بیماری خواهرتان را بگویید؟

-بله متاسفانه او دچار بیماری ام.اس شده

- خوب!شما حق دارید که نگران خواهرتان باشید.اما این فقط یک بیماری است مثل تمام  بیماری ها.چه کسی این همه توهم را درذهن شما ایجاد کرده و این بیماری را غول کرده براتون. هر بیماری شرایط خاص خودش را دارد وبه معنای پایان شادی ولذتهای ما در زندگی نیست ،فقط لازم است یه مقدار تغییراتی درشیوه های زندگی ازجمله:تغذیه،حفظ آرامش،مصرف به موقع داروها و.............ایجاد گردد .شما هم بجای این همه ناامیدی و .....بهتراست در پذیرش این بیماری و ایجاد تغییرات لازمه خواهرت را یاری دهی و ..........

- ولی این گفتنش برای دیگران آسان است و وقتی آدم خودش درگیر آن می شود نگاهش فرق می کند.

-اینطورها نیست عزیزم وبدان من با افراد زیادی سروکار دارم که این بیماری را دارند وهمچنان زندگی شاد وفعال خودشان را دارند.

تا اینو می گم با ولع خاصی می پرسد:راست می گین استاد .میشه درمورد آنها به من توضیح بدی .اونا الان چه جوری اند؟!!!!!!!!!!معلولیت پیدا کردند؟

-اونا خیلی راحتند وهمراه  بیماری زندگی شاد وفعال خودشون را دارند وبیماری را مشیت خدا می دانند و باآن دوستند!!!

-وای نه مگه ممکنه؟!!!دوست دارم بدونم الان چه شکلی اند ؟

-بله ممکنه و قرار نیست اونا شکل عجیب و غریب داشته باشند اونا الان مثل منند،مثل تو و خیلی راحتند و.............هروقت خواهرت گذرش به اینجا افتاد بیارخودم باهاش حرف بزنم.

بعداین حرفها برق امیدی درنگاهش می درخشد و با اطمینان خاطربا من  خداحافظی می کند و می رود............

درنگنجی هرچند تو درنمود

لیک هستی وقعرت ناپدید

شاگرد مکتبتم دردم! وازتو آموختم  حرمت وجودم را ،بیداری حواسم را،امکان شدنم را  ،درک معنی "ان مع العسر یسری"را .حال چنان ذوبی درمن که دیگر جزئی ازمن شدی و نمودت ناپیدا .تو درمنی ومن با تو و تو مفهوم دقایق زیستن منی ، هسته ی شیرین تو بعد از شکستن پوسته ی سختت چه گواراست!تو رازی هستی برای گشایش لحظه هایم به روی بودن و خلاقیتِ شدن.

داری ذره ذره ی ناخالصی ها را ازوجودم می زدایی وخالص می گردانی آن را وتندیسی زیبا از وجودم می آفرینی .من نمی گریزم ازتو ، تو گنج معنی منی!!!!!!!!!!

 ****************

این هم جواب کامنت دوست عزیزم:همدردی چون خودت:

دوست خوبم!درد وبیماری را پایان خوشی دانسته ای و نوشته هایم را دال بر شک خودت بر بیماری ام!!!

عزیزم آن هنگام که بدرستی رنج وبیماری را ادراک کنی ،زندگی سخت ودردناک نبست ومانعی برای لذت بردن تو از لحظه ات نمی تواند باشد.

خیلی از اتفاقات و دردها و رنج ها گریز ناپذیرند اما طریقی که همگام با آن برای زیستن برمی گزینیم به انتخاب خودما بستگی دارد و هرنوع برخوردی نمایشی از جلوه ی روح ماست.

بیماری هرچه که باشد ،ازهر جنس ورنگی ،فقط وفقط بااراده وتصمیم خودمان می تواند به یک امکان برای بودن وشدن تبدیل شود.این بیماری که الان با توست ،می تواند با اراده ی خودت ،به یک لحظه ،لحظه ی عبورت از رنج  وبه جریان انداختن گنج درونت شود.پس نیروهایت  را بجای تمرکز بربیماری و افکار منفی ،روی هدف وخواسته ات متمرکز کن وطرح نو بزن و خود را شایسته ی زیستن بدان وارزش بودنت را دریاب وبا همین نگاه پیش رو و به قدمهایت جهت بده.

دوست من!قرار نیست همه ی اتفاقات با میل و تصمیم ما هما هنگ باشه ،درمسیر پرتلاطم زندگی از رنج و بیماری نهراس،بیماری فرصت است ،فرصتی برای کشف توانایی های درونت ،فرصتی که فقط خودت قادر به کشف آنی ،پس خودت را باورکن و بدان زندگی درمتن دشواری های پی درپی جریان می یابد .این فرصت طلایی درک درد را برای خود هموار ساز و بدان آنهایی که برای لذت بردن از زندگی قید وشرط می تراشند اگر بیماری هم نباشد ،بهانه های دیگری آماده دارند برای تحکیم  حصارشان ولی کسی که هدف والای زیستن را ارج می نهد عریان از اگر واماهایی است که راه شدنش را سد می کنند.

این هم فیلمی درمورد نقش ویتامین D و نور آفتاب بر ام.اس که دوست خانوادگی بسیار عزیزمان "دکتر محمدی"از کانادا برایم فرستاده برای دیدنش کلیک کنید.

 جناب دکتر محمدی ! از الطاف مهر شما سپاسگزارم

برای دیدن ادامه ی عکسهای باغچه ی قشنگم کلیک کنید


ادامه مطلب



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 13:0 توسط :: همدم روح ::

 جاده ي  پر پيچ وخم زندگي را قدم مي زنيم وبرلبه ي تيغ زندگي راه رفتنمان را به فال نيک مي گيريم وهمچنان آغوش خودرا می گستریم برای بدل شدن به آنچه می توانیم باشیم ...

اینک چشمانم از جرات امید شوق حیات،چراغانی اند ومن به اندازه ی تبسمت ،تجربیات درد آمیخته باعشقم را پیشکشت می کنم ورهیافت ربوبی دردت را،دردم را می سرایم وروح نشاط را برایت به ارمغان می آورم وهمچنان وزن بودن وحجم شدن را با حضور فعال خود درصحنه ی زندگی به نمایش می گذارم ونبض زندگی را جاری تا باورکنی اگردرزندگی گرفتار دردی شدی برای این است که ازنو زاده شوی وباوربداری خارهایی که ترا گزیدند تنها بهانه ای بودند برای آن بیداری همیشگی وادراک دردهای اصیل تر وعمیقتر ،برای جلوه ی رویش ،برای شدن و برای نشان دادن ارزش وجودت..........

حال که به کشف پرتو ایزدی درد پرداخته ام ،لبریز عشقم ومبدع  بزمهای زیبا دردرون ودرحال دستیابی به توانایی های فراتر..

دیگر دردم قلمی است که تجریباتش را به واژه بدل می کند که خودنیز با خواندنش احساس شعف وجودم را فرامی گیرد.

۲۷ می روزجهانی ام اس می باشد در این روز برای همه ی  دوستانم آرزوی سعادت وشادابی معنوی می کنم.

 

این عکسها مریوط به دیروز عصره:

غنچه های بالایی بعد از شکفتن:

ادامه عکسها

مولکولی ترکیبی شبیه ویتامین A پیشرفت بیماری ام.اس را متوقف می کند

 


ادامه مطلب



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 17:27 توسط :: همدم روح ::

خواستنت را که هدایت کنی وآن را آغشته ی باورت سازی ،رهای ازتمام اگر واماها می شوی و فراتراز بودن می روی!! باور کن!

دوست من! زندگی ات را،روحت را به اگرها و اماها زنجیر نکن و نترس و آزاد باش وبدان توانستن را اگر بخواهی و باورکنی آن را مرزی نیست!

پس خواسته ات را منورکن به نورعشق و متصل باش به دریای ایمان و یقین ،آنوقت می بینی پوسته ی دردت را می شکافی  وبا  بال شکسته  هم فرصت پرواز می یابی و اوج می گیری تا بیکرانها!آنوقت پرواز تو با پروازهای معمولی متفاوت خواهد بود چون پرواز تو تعبیر ژرفی از توانستن است،پرواز تو درسی ابدی است که جاویدت می سازد چون درس بزرگی است برای دیگران و نمودار عظمت وجودت .پس بالهای خواستنت را به اندازه ی عشقت بگستر و منتظر جلوه اش باش.

 

این هم نمونه ای از خواستن بارور شده به  نیروی یقین، برایت ترجمه کردم که بخوانی و بدانی اگر اشنايدر   توانسته تو هم می توانی ،من هم می توانم وهمه می توانیم:

http://www.ms-links.org/2009/05/blog-post_25.html

-------------

-این  عکس مربوط به هوای پس از باران باغه و مستی حاصل از بوی خاک و سبزه و درختان و صدای قورباغه که موسیقی دلنوازی است   و........،می توانید تجسمش کنید.

 

 

ادامه عکسها

 


ادامه مطلب



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 11:41 توسط :: همدم روح ::

ترازویی گذاشته ام دردرون،برای میزان نگه داشتن عشقم.

یک کفه ی ترازویم درده و کفه ی دیگرش معنایی آمیخته به عشق.

درد که درمن می گسترد و کفه ی دردم را سنگین می کند،احساسم ازهرسو به طرف زیبایی ها می شتابد که گل های زیبایی از باغ معنا بچیند و درکفه ی عشقم قراردهد تامبادا درمقابل دردم کم بیارد و اینگونه هرچه دردم بیشتر،  کفه ی عشقم سنگین وسنگین تر.........

کفه ی عشقم همیشه مملو معناست،آخه آن عریان از تمام اگرواماهاست وازهرفرصتی گل عشقی می چیند و کفه اش همیشه میزان میزانه.

واینیار چه به نرمی وزیبایی پرمی کند کفه ی عشقم را ،سکوتم!!!!

دیشب دراوج درد شبانه ام ،نگاهم مخمور سکوت شبانگاهی بود .سکوتم آنقدر معنای ژرف و زیبا درخود داشت که کفه ی عشقم را سنگین وسنگین تر می کرد.

می دانم دردا!!معنایی که به فیض تو به زندگی من راه می یابد آنقدری است که مرانامدارتو خواهد کرد.

پس سپید تراز هرروز به آبی سکوت حاصل ازتو می پیوندم و دراین سکوت نیروی بی نهایت با من داد سخن می کند.

اینک لبان من بنای سکوت بکر وبدیع را می گذارد تا نغمه های هستی وجوهره های حکمت را درمن بنوازد و فرصتی بخشد  تا تداوم هستی ام را با واقعیتهای منتخب درونم احساس کنم ومتبرک گردم  بردوست.

 *************************************

تا سه روز دیگر اردیبهشت باتمام رایحه های دلنوازش رخت خود را برمی بندد !! چقدر ازاین زیبایی و رایحه را ثبت کردی در دلت و چقدر جاوید ساختی آنرا در روحت؟!!!!

این عکسها ی زیبای اردیبهشتی که دوروز قبل گرفتم تقدیم شما.

این هم فضای لطیف پس از باران :

برای دیدن ادامه ی عکسها کلیک کنید

 

خانواده‌هايي که هم‌پاي بيمارشان ذره ذره آب مي شوند (این هم گزارشی مربوط به بیماران ام اس)

 


ادامه مطلب



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 15:58 توسط :: همدم روح ::

"ان گوزل تاتلی سؤزلریمی  من،تاپدیم ایری دردلر ابچینده"  :زیباترین ومعنادارترین حرفهایم را درمیان دردهای بزرگم یافتم.

آری وجودم هرروزوهرروز درتمایل به عظمت دردش و دردم درپی بادی که این عظمت را درگوشها نجوا کند.

چه خوانمت ای درد که نگاهم را خیره ی آسمان هاساختی وچه ناممت که  چشمان تارم را بازتروبازتر از هر وقتی ساختی و آنرا به جذب زیبایی ها تواناتر !!!!!!!!!!چه سان توصیف کنم  این عظمت را!!!

هرچه هست درخت دردم به شکوفه نشسته و من مراقب که نگاهم راطوفانی نسازم که شکوفه ها را  ازهم گسلد .می خواهم درخت دردم  را با باران نگاهم سیراب سازم که سبز سبز گردد و وشکوفه هایش  به بارنشیند.

حال که تنم مملو درداست نغمه های دوست بر دلم هجوم می آورد ولبریز ازموسیقی دوست می گردم وفراتر ازبودن می روم  ونفسم که آغشته ی دوست می گردد از خود میپرسم:

این لرزش جسم است درمن یا حرکت روح؟!!

================================

سرم اینروزها  شلوغه و پروژه هایی دستمه که باید تموم کنم اگر نبودم لطفا نگران نباشید.

پیوست:این عکسها را دیروز گرفتم. تقدیم شما:




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 11:57 توسط :: همدم روح ::

>